تبليغاتX
نوشا جون
چندی از اون خاطرات ...

اون ساعتهای آخری که تو اون خونه خوشگل تو ایرلند بودیم رو هیچوقت فراموش نمیکنم... در حالیکه تاکسی دم در بود که بریم فرودگاه من مشغول تمیز کردن دستشویی خونه بودم چون باید تمیز و نظیف تحویل صاحبخونه میشد!!... تاکسی هم ون بزرگی بود که نوشا رو با همون کالسکه توش گذاشتیم و قفلش کردیم که مثل باقی صندلیها بدون حرکت قرار بگیره. اصلا فکر نمیکردم که دیگه به اونجا برنمیگردم (حداقل تا سالها)... خدایا کلی خرت و پرت داشتم که تمام این مدت جمعشون کرده بودم که پیش خودم نگهشون دارم تا موقع سفر به کانادا ولی حالا که وقتش رسیده چون بارمون اجازه نمیداد باید همه رو اینجا میذاشتم و میرفتم.... اما خوب ارزششو داشت که بجاش یه دختر سالم و ناز با خودمون میبردیم....

مدتی که توی مسیر بودیم بالاخره بعد از هفته ها فرصتی کردم که بخوابم. تکونهای هواپیما نوشایی رو دیگه مست مست کرده بود.... مهماندارها هم که اصولا بچه ها رو خوب تحویل میگیرن و این یکی رو هم چون تو business class بود دیگه بیشتر!!! (اوه اوه چه حرفها!!! -- بابا راستیاتش ما کلی امتیازهای پرواز داشتیم که دادیمشون و بلیطمونو از معمولی به کلاس بالاتر تغییر دادیم. البته فقط زورمون میرسید که بلیط منو عوض کنیم ولی وقتی سوار هواپیما شدیم، چون پیش من جای خالی بود، مهماندارهای نازنین گوگوری مگوری KLM پیشنهاد دادن که بابایی هم به ما ملحق شه که دیگه شد کویت....!!!)

یه کار جالبی که یادمه تو این پرواز در زمان توقف تو فرودگاه Schiphol انجام دادم و از قبل تدارکشو هم دیده بودم این بود که یه هدیه نسبتا گرون رو که مامانم اینا از اونجا برام خریده بودن با دو سه قلم جنس عالی و معادل قیمت اون عوض کردم. قضیه این بود که این طفلکها انگار تازه موقع دادن پول اون هدیه بوده که قیمتشو فهمیدن ولی تو رودرواسی (ای بابا، مگه با این خارجیها هم باید رودرواسی کرد) دیگه پسش نداده بودن. و من این مدت با کمی نامه نگاری و فکس بازی، جای اونو پیدا کردم و این گلدون بسیار قیمتی رو با یک کوله پشتی چرمی + یک کیف پول هزارکاره چرمی + یک کانکتور برق بین المللی+ یک گلدون چینی جای هدیه اصلی (ولی طبیعتا نه به اون کیفیت) عوض کردم....  البته بعدش پیش اونها اعتراف کردم و اونها هم از این کار کلی خوشحال شدن که من دیگه سرم کلاه نرفته و با همون مبلغ کلی چیزهای بدربخور خریدم.

مسیر دوم پرواز هم بخوبی و خوشی طی شد و ما به سلامتی در یه روز نه چندان سرد فوریه وارد فرودگاه Pearson شدیم و به لطف دوست عزیزی که الان به اسم عمو بهرام برای نوشا شناخته شده، به خونمون، خونه خود خودمون تو North York رسیدیم. آخی... عجب روزایی بودن...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم فروردین 1385ساعت 17:10  توسط مامانش اینا!  | 

کم کم زمان رفتن مامان بزرگها هم رسید.... دلم کلی گرفته بود ولی خوب نمیشد کاری کرد. اونها هم طفلکها هزارتا کار دیگه داشتن و باید سر خونه و زندگیشون برمیگشتن.... امان از دست روزگار که همه رو پخش و پلا کرده.... تازه بعد از برگشتن این عزیزان بود که بخودم اومدم که چقدر تنها شدیم... البته چیزی که مرهم این دوریها بود، وجود نوشایی و برنامه جابجایی به کانادا بود که سرمون رو حسابی گرم میکرد... البته آینده این مهاجرت خیلی برامون مبهم بود و نمیدونستیم راه درست چیه و چه کار باید بکنیم... ولی بالاخره خدا خودش کمک کرد و قدم به قدم تصمیمهای اساسی رو در این مورد گرفتیم.... جمع کردن اسبابها، پیدا کردن مستاجر جای خودمون، استعفای بابایی از محل کار، سپردن ماشین پر از وسایل به محل کار من (برای یه مدت نامعلوم) به امید ساختن آینده ای در کانادا که کاملا غریب و غیر قابل پیش بینی بود...  بالاخره ۱۷ فوریه سال ۲۰۰۴، سوار بر بال سرنوشت دوباره و اینبار به قول خارجیها for good پا به این کشور گذاشتیم.....

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم دی 1384ساعت 10:27  توسط مامانش اینا!  | 

خیلی دارم به مغزم فشار میارم که خاطره های اون روزها رو بترتیب بیارم رو "وبلاگ"! برای همینه که هی دست دست میکنم در نوشتن تا چیزی از قلم نیفته...

از خاطرات ایرلندی مون (!) دیگه اینکه همسایه ایتالیایی خیلی خوبی داشتیم... یک خانم پا به سن گذاشته که عروسش ایرلندی بود و از اینکه نوه اش هم "بلوند" شده بود کلی خوش بحالش شده بود. برای همین از اینکه میدید نوشایی هم چشمهاش روشن شده، نقطه مشترک دیگری، علاوه بر نقاط مشترک روی دیوارهای خونه هامون (!) بینمون حس میکرد!!  قبلا که دایی کوچیکه اومده بود پیشمون، از اینکه تو جابجایی کیسه های خریدش بهش کمک کرده بود، خیلی از اون خوشش اومده بود و بعد هم که آش رشته دستپخت مامانها رو خورد، دیگه بیشتر از دیدن ما حال میکرد... البته یک نکته در مورد ایشون بود که زیاد با بچه نوزاد داشتن ما جور در نمیومد اونهم سیگار کشیدنشون بود... مخصوصا صبحها چنان دودی از زیر در راهرو میومد که من آدم بزرگ رو به سرفه وامیداشت....  خلاصه منم برخلاف میلم مجبور بودم یا زیر در رو بگیرم و یا برم در راهروی مشترک رو باز بذارم که بو بره... یکبار هم مجبور شدیم روی در راهروی مشترک یک علامت "سیگار نکشید" بزنیم که خوب البته .... (اهم).... هم از اونجا کنده شد و هم کسی بهش توجهی نکرد...

این همسایه عزیز چند بار هم برای نوشا هدیه های خیلی قشنگی گرفتن. یکیش یه مایوی بیکینی خیلی ناز بود (حالا نمیگم که اولش یه ژاکت بود که چون وقتیکه به فصلش میرسید براش کوچیک میشد، برای همین خودشون راهنماییمون کردن که بریم با هرچی میخواهیم عوضش کنیم! ) که حتی اونو تابستون  گذشته هم دخترم پوشید!

البته موقع اومدن از ایرلند انقدر کارامون هل هلکی شد که فرصت نشد ببینیمشون و در نتیجه نشد ازشون خداحافظی کنیم. خداوکیلی هنوزم این مونده رو دلم. گرچه به خودم گفته بودم که حتما براشون نامه مینویسم و موضوع رو توضیح میدم، ولی... اگه یه روزی دوباره برم دوبلین، حتما به اون خونه هم سر میزنم و میپرسم ببینم آیا هنوز اونجا زندگی میکنه یا نه... نوه اونهم حتما الان پسر ناز و بزرگی شده.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آبان 1384ساعت 0:29  توسط مامانش اینا!  | 

اینکه میگن نی نی ها با گریه شون منظور خودشونو میرسونن، جای خودش حرف درستیه ولی علاوه بر اون بنظر میاد که علامتهای اشاره رو هم بخوبی یاد میگیرن و استفاده میکنن (که البته اینهم تو بسیاری از منابع ذکر میکنن). مصداق اونهم اینه که نوشا جون تو حدود سن یکماهگی هر وقت که شیر میخواست، شروع میکرد به چشمک زدن و یکوری دهنشو باز کردن!!!.. عین وقتی که تو بغل من شیر میخورد... انقدر این کارش بانمک بود که گاهی انقدر محوش میشدیم که به کل فراموشمون میشد که بابا طرف گشنه اس وگرنه بیکار که نیست محض خنده ما برامون شکلک درآره! 

تو ۳-۴ ماهگی البته این حرکت عوض شد و کار دیگه ای یاد گرفته بود که انجام بده. اونهم این بود که نوک زبونشو تند تند پشت هم در میاورد. دقیقا کاری که "پیشی"ها موقع شیر خوردن انجام میدن!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آبان 1384ساعت 22:44  توسط مامانش اینا!  | 

امروز برای این سایت و همینطور سایت دیگر نوشایی  از دوران مهدکودک تا به حال با راهنمایی بابایی شمارنده گذاشتم که بدونم چند نفر این خاطرات رو میخونن! من هنوز به بیشتر از ۵-۴ نفر آدرسشو ندادم. ولی همینجوری ۳-۲ تا بازدیدکننده خوب دارم که به عشق همونها سعی میکنم تندتر خاطرات قدیمی نوشایی رو ثبت کنم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آبان 1384ساعت 9:44  توسط مامانش اینا!  | 

جالبه که هیچوقت فکر نمیکردم بچه ام رو خودم شیر بدم. حتی توی بیمارستان فکر میکردم که اصلا نمیتونم! ولی خوشبختانه پرستارها به هیچ وجه زیر بار حرف من نرفتن و کلی هم کمکم کردن که هرچه زودتر نوشا جون حالت latch کردن رو کاملا یاد بگیره. این موضوع و اینکه سزارین هم شده بودم و براحتی نمیتونستم جابجا بشم، تو هفته های اول خیلی اذیتم میکرد ولی خوب نیروهای کمکی داشتیم و این خیلی عالی بود. اینها رو گفتم که بگم در این شرایط نمیدونین چقدر مزه داد بعد از چند وقت نوشایی رو به مادرها سپردن (البته با دخایری آماده از شیر در یخچال!) و با بابایی رفتن به سینما!! حتی از من نپرسین لطفا که چه فیلمی رفتم! فکر میکنم طی نمایش هم کلی چرت زدم ولی بهرحال خیلی خوب بود. گرچه بعد از نیم ساعت اول حس مادرانه ام بسراغم اومد که دخترم در چه حاله و مبادا باید پیشش میموندم... ولی بعد از اینکه به خونه برگشتیم و دیدم صحیح و سالم و سیره، کلی خیالم راحت شد که حداقل بابایی یه فیلم جدید دید! البته در غیاب ما انگار خانمی از لباسشون خوششون نیومده بود و اینطور که مامان بزرگش تعریف میکردن، وقتی که نوشایی رو میخوابوندن، یه دفعه حس کردن که زیر نوشا و کف دست ایشون داره داغ و داغتر میشه!! بعله! فقط انقدر بگم که انگار این پوشکهای خارجی هم به وقتش حریف "فشار از پایین" بعضی نی نی ها نمیشن! خلاصه، پروژه "بوشور بوشوری" اون شب در غیاب ما بپا شده بود که دیدنی و "بوییدنی" بود! (البته فقط برای مامانی و بابایی!)

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مهر 1384ساعت 11:3  توسط مامانش اینا!  | 

نوشا جون که به دنیا اومد چشماش خاکستری رنگ بودند و روی هر لاله گوشش دو تا علامت کوچک عین سوراخ گوش دیده میشد. البته رنگ چشماش دیگه الان عسلی شده که بابایی اش (و من البته!) میندازیمش تقصیر آفتاب زیاد تورنتو (به نسبت دوبلین!).

چقدر شیرین بود اون ماههای اول و حیف که زمان خیلی زود میگذره... اونموقع هر دوتا مامانها پیشمون بودن و وجودشون و دلگرمیهایی که میدادن سختی روزهای اول و کار زیاد اونموقع رو برامون خیلی خیلی راحتتر میکرد...

پیشترها (!) تصور من از نوزادها انسانهای کوچک و همیشه خواب بود ولی در مورد نوشا اینطوری نبود! دخترم همیشه هوشیار بود با چشمهای باز و کنجکاو! یادم نمیاد که مهمونی برای دیدنش اومده باشه و نوشا رو خواب دیده باشه! تو تمام فروشگاهها و رستورانها هم که کلی اطرافیان دورش جمع میشدن و  به اصطلاح ما قربون صدقه اش میرفتن! که خوب انگار زیاد هم دخترم بدش نمیومد که مرکز توجه باشه! توی یکی از فروشگاههای نزدیک منزلمون هم که یک خانم مسن ایرلندی شروع کرد با من در مورد نوشا گپ زدن که چرا دخترم رنگ چشماش روشنه ولی ما خودمون نه؟! و وقتی که پرسید اهل کجا هستیم (که منم در جوابش گفتم "تهران") بعد در جوابم گفت که تا بحال "عربستان" رو ندیده!! (ای بابا، عیبی نداره! مگه ما خودمون در مورد ایرلند چیز زیادی میدونستیم که حالا انتظار داشته باشیم اونها هم راجع به ما بدونن!)

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم مهر 1384ساعت 7:55  توسط مامانش اینا!  | 

برخلاف خیلی از مادرها و پدرها که ماهها پیش از تولد فرزندشون اسم نهایی اونو انتخاب کردن، ولی ما اسم مناسب، غیرتکراری و خوش تلفظ چه برای خودمون و چه برای انگلیسی زبانها رو نتونسته بودیم تا حتی روزهای اول تولدش پیدا کنیم. بهرحال جنسیت هم چون برامون مشخص نبود، تصمیم گیری سختتر شده بود. البته از این میون، اسمهایی مثل "شروین"، "گلبرگ" و "پردیس" انتحابهایی بودن که تو کله من یکی که خیلی میچرخیدن و به دلم هم مینشستن.  تو بیمارستان هم پرستارها دیگه دخترمو فقط صدا میزدند Miss Ward، یعنی دوشیزه (برگزیده) بخش (اوه اوه چه قمپزی میاد این مامانه!).... که منم کلی به خودم میبالیدمو اینو برای همه تعریف میکردم!

دیگه ولی روزهای آخر تو بیمارستان که کم کم دعا میکردم زود برم و از دست این پرستارها که یکدقیقه هم من و دخترمو تنها نمیگذاشتن راحت شم (بیچاره ها!) این اسم همش اومد تو سرم "نوشا"، "نوشا". تا بیام و شک کنم که نه اینم نه یکی دیگه، بابایی اش فیلم "ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد" رو به اسم "نوشا" و از روزهای اول بیمارستان به کارگردانی خودش به ثبت رسونده بود!

هر وقت هم که به یک خانواده ایرانی میرسیم و اسم دخترمو میپرسن، یک کم بعدش با لحن خیلی بانمکی اسمشو برامون تصحیح میکنن و میگن "نیوشا جون جند وقتشه؟!" یا "نیوشا جون چقدر شبیه هردوتونه"!

بابا، "نوشا" یعنی "گوارا"، حتی به معنی "رنگین کمان" هم استفاده شده.... باور کنید اسم بچه مو اشتباهی نذاشتم!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1384ساعت 18:6  توسط مامانش اینا!  | 

آخ که چقدر چیدن ساک سفر به بیمارستان برام هیجان داشت. قرار بود که ۵ شب اونجا باشم. دلم میگرفت که اینقدر طولانی از خونه دور باشم و مامانهای عزیزمو *به عادت هر روزه نبینم ولی فکر اینکه "یه نفر میاد که من  منتظر دیدنشم.... یه نفر میاد که من تشنه بوییدنشم...." بهم انگیزه میداد که این دوری موقت رو تحمل کنم. 

از زیر قرآن رد شدم و رفتیم سمت بیمارستان. شب اول تو اتاقی بودم که ۴ تا مامان که تازه نی نی آورده بودن هم اونجا بودند و از سر و صدای این نی نی ها نمیتونستم بخوابم. روز بعد دکتر خودم اومد و منو آماده کردن و بردن اتاق جراحی.... بابایی اش هم با من و دوربینش اومد توی اتاق به خیال اینکه تمام وقایع رو لحظه به لحظه ثبت کنه که یکدفعه وسط ماجرا دکتر دوربین رو دید و گفت "آیا از مدیر بیمارستان اجازه کتبی گرفتین که اینو آوردین اینجا؟!" حالا ما رو میگی، خودمونو زدیم به اون راه ولی دکتر زیر بار نرفت که نرفت..... گفت اتاق جراحی هیچ چیز غیر استرلیزه نباید بیاد و یادآوری کرد (!) که اون اتاق زایمانه که دوربین میبرن نه اینجا!!

بهرحال بعد از این گوشزد محترمانه، همه به سر پستشون برگشتن (!) و به دقایقی هم نکشید که با وجود بی حسی موضعی ولی احساس کردم که توی شکمم یکهو خالی شد و بعد این زیباروی کوچک رو دیدم که دمر از پا آویزون کردن و  دارن میزن به پشتش.... آخی  .... ببین چه شکلیه..... ووی قربونش برم .... و زدم زیر گریه .... بابایی اش که تمام این مدت دست من تو دستش بود و کنارم نشسته بود، برخلاف من شروع کرد به خندیدن و لذت بردن از این صحنه که وای دخترم چقدر نازه .... بعد هم بلافاصله دوربینو دوباره روشن کرد و تا دخترمو پیچیدن دور پتو و در حال گریه تو بغل مامانش گذاشتن، اونو داد دست یکی از پرستارها که تندی ازمون فیلم بگیره!!  بقیه ماجرا هم که تو فیلم هست! ...

* منظور مامان خودم و مامان باباییه.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1384ساعت 17:26  توسط مامانش اینا!  | 

 دخمل قشنگ من با وجودی که از مادربزرگها و پدربزرگها و داییها و عمه هاش دور بود ولی هر دفعه که هرکدومشون (مستقیم و غیر مستقیم!) اومدن پیشمون، مخصوصا پیش از زایمان، کلی براش سیسمونی آوردند... بین اینا یکی از عروسکهایی که حالت "ماریونت" داره و شکل میمونه (!) از محبوبترین عروسکهای دخترمه... آخه نمیدونین چقدر بانمکه...

ما هم دیگه هر چند وقت یکبار این فروشگاه و اون فروشگاه دنبال تخت و کالسکه و صندلی ماشین و بقیه خورده ریزها بودیم. بیمارستانی که من قرار بود نوشا جون رو اونجا به دنیا بیارم هم سمینارهای مختلفی برگزار میکردند و نکات ایمنی هر کدوم از این لوازم رو برای والدین توضیح می دادند. کار من هم تمام این مدت این شده بود که خوب تغذیه کنم، ورزشهای خانمهای باردار رو انجام بدم، و کلی کتاب و مقاله مربوط به اینجور چیزا رو هم بخوانم تا مبادا چیزی باشه که باید انجام بشه و از قلم بیفته....

این وسط تو شرکت هم به یک پروژه خیلی مهم و بزرگ منتقل شدم که دیگه وقت سر خاروندن عملا از ماهها پیش از تولد نوشا جون نداشته باشم... مدیر این پروژه یه مرد خیلی مهربونی بود و هر موقع که من مجبور بودم تا دیر وقت بمونم سر کار، تا مطمئن نمیشد که من کارمو تموم کردم و صحیح و سالم رفتم خونه، از شرکت نمیرفت... البته یکی دیگه از مدیرامون که یک مقدار اصولا نسبت به این مسائل بی تفاوت بود، تا ۶ ماهگی بنده حتی نمیدونست که من باردارم!! خدا خیرش بده تازه از منم میخواست که بعضی روزا رو بیشتر oncall بمونم!.... 

یک خاطره کوچک این دوران هم رفتن به نمایشنامه عروسکی ویتنامیها بود با یکی از بچه های شرکت و همخونه-اش. البته نوشا جون اون روز عکس العمل خاصی نشون ندادند! ولی خوب بهرحال همراه ما از اون تو کل نمایشنامه رو عین یه پارچه خانم تماشا کردند!

دیگه این فصل رو زیاد طولش نمیدم، ولی هر موقع چیز دیگری از این دوران یادم بیاد اونو هم حتما این لابلا ثبتش میکنم... دیگه کم کم به روزای زایمان نزدیک میشم. دیگه قطعی شده که باید سزارین بشم و تاریخ اون روز هم مشخص شده... البته چند وقت قبلش دل درد بدی گرفتم که رفتیم بیمارستان و اونجا منو یک شب به زور (!) نگهداشتن تا روز بعد دکتر خودم بیاد و اجازه مرخصی بده.... متخصصی که من پیشش میرفتم اسمش Brigitte Burne بود و اسم بیمارستان هم بود The Women's Coombe Hospital. اولین باری هم که پیشش رفتم تو ۳ ماهگی دخترم بود که سونوگرافی که کرد بهم گفت نی نی جون ۶ سانتشه!! اوخی....

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1384ساعت 7:29  توسط مامانش اینا!  |